شبکه های اجتماعی

aparat

ساخت امپراطوری زندگی من - بخش اول

  • 21 خرداد 1397
  • 268
  • 0

در زندگی انسان‌ها اتفاقات زیادی رخ می‌دهد. خیلی از این روزها و اتفاقات زود فراموش می‌شوند اما بعضی از روزها و هفته‌ها در زندگی وجود دارند که انسان به هیچ وجه نمی‌تواند آنها را فراموش کند. در این مقاله قصد داریم بخشی از روزهای فراموش نشدنی زندگی استاد حسین عزت خواه را برای شما شرح دهیم.

او در یکی از روزها پشت در اتاق پزشک در بیمارستانی در شهر تورنتو کانادا منتظر بود و دائم به تک تک روزهای سختی که بر او گذشته بود فکر می‌کرد. همه چیز از یک دل درد ساده شروع شده بود که کم کم باعث شده بود او حتی در انجام کارهای روزانه هم ناتوان بشود و همه‌ی کارها برای او سخت بشود. تا اینکه این شرایط او را مجبور کرد که به پزشک مراجعه کند. پزشک موردنظر او را برای انجام آزمایش‌های بسیار به یک پزشک متخصص ارجاع داد. بعد از آزمایش‌های مختلف قرار شد که بعد از یک ماه نتیجه تمام آزمایش‌ها را به او اعلام کنند. بعد از یک ماه زمانی که پشت در اتاق پزشک منتظر بود تا نتیجه تمام آزمایشات به او گفته شود بسیار نگران بود و فقط به یک چیز فکر می‌کرد که این چه بیماری‌ای است که او را از پای درآورده است. کسی که از کودکی از فضای بیمارستان ترس داشت و آن فضا اصلاً حس خوبی به او منتقل نمی‌کرد، مدت‌ها درگیر دکتر و بیمارستان شده بود. سرانجام منشی او را به داخل اتاق برای شنیدن نتیجه آزمایشات راهنمایی کرد.

از آنجایی که او هیچ علاقه‌ای در زمینه شناخت بیماری‌ها و... نداشت، زمانی که دکتر در حال ارائه توضیحاتی به او بود، او هیچ اطلاعاتی درباره حرف‌ها و اصطلاحات دکتر نداشت و فقط گیج و مبهوت به دکتر نگاه می‌کرد و منتظر بود از بین توضیحات دکتر بتواند اسمی را بشنود که در بین بیماری‌ها برای او آشنا باشد. تا این که اسم آن بیماری‌ای که اصلاً انتظار آن را نداشت شنید، سرطان! بعد از شنیدن این کلمه دیگر هیچ کلمه‌ای نشنید. مانند فردی شده بود که از یک ارتفاع صد متری داخل آب پرتاب می‌شود. برای همین آن یک ماه زندگی خود را هیچ گاه نتوانست فراموش کند.

سریع از مطب دکتر خارج شد و تمام خاطرات خوب و بد زندگی خود را جلوی چشمانش مرور کرد. مثل آدمی که می‌تواند تمام صحنه‌های یک بازی را ببیند ولی دیگر نمی‌تواند آن بازی را انجام بدهد. او در زندگی خود موفقیت‌های بسیاری را به دست آورده بود و توانسته بود به خیلی از چیزهایی که در زمینه‌های مختلف مانند کسب و کار، استقلال مالی و... خواستار آنها بود، برسد. هم از زندگی خود لذت برده بود و هم رویاهایی که خواستار آنها بود را برای خود ساخته بود ولی به همه‌ی آن‌ها نرسیده بود. چیزی که آن روز از زبان دکتر شنید، باعث شده بود دائم به این موضوع فکر کند که ممکن است دیگر اصلاً زنده نباشد که بخواهد حتی به رویاهای خود فکر کند. اما در این حال جمله‌ای در ذهن او تداعی شد. آن جمله این بود، زمانی که تو توانسته‌ای به خیلی از آرزوها و رویاهایت دست یابی و کارهای مهمی را انجام بدهی مسلماً به بقیه آنها هم می‌توانی و باید برسی و اصلاً منصفانه نیست که وسط بازی از آن اخراج بشوی یا اینکه مجبور باشی رویای خود را فراموش بکنی. او در زندگی خود تلاش‌های بسیاری کرده بود تا به وسیله خودسازی، باورهایی را بسازد که او را بعضی مواقع کر بکند. زیرا زمانی که می‌خواست در خیلی از زمینه‌های مورد علاقه خود مانند ورزش، سینما و.... شروع به کار کند خیلی از اطرافیانش به او می‌گفتند که تو اصلاً قادر به انجام آن‌ها نیستی اما او یاد گرفته بود در این مواقع کر بشود و چیزی نشنود و باور کند که توانایی انجام آنها را دارد.


سپاس از همراهی شما، همیشه مثل امروز موفق باشید.

بعد از مطالعه این مقاله با ارسال نظر خود در همین قسمت موفقیت خود را با ما و دیگر کاربران به اشتراک بگذارید.

دوستدار شما حسین عزت خواه مدرس موفقیت و کارآفرینی و آموزش فروش در آمازون

ساخت امپراطوری زندگی من - بخش اول

به اشتراک بگذارید

امتیاز شما به این مطلب

تعداد امتیازها: 4

نظرات کاربران

شما هم میتوانید نظر خود را در رابطه با این مطلب برای ما ارسال نمایید.

برای ارسال نظر باید عضو سایت باشید، اگر قبلا در سایت ثبت نام کرده اید اینجا را کلیک کنید.

captcha Refresh

مطالب مرتبط