شبکه های اجتماعی

aparat

ساخت امپراطوری زندگی من - بخش سوم

  • 23 خرداد 1397
  • 83
  • 1

صبح روز بعد از این اتفاق از خواب بیدار شد و تصمیم گرفت برای اولین هدفی که دیروز برای خود مشخص کرده بود اقدام کند و به باشگاه برود و تمرین بکند. از خانه بیرون آمد اما آنقدر درد ناشی از بیماری به او فشار آورد که حتی نتوانست سوار ماشین بشود و حرکت کند. همانجا دم در خانه نشست و زمانی که فوق العاده از این اتفاق ناراحت بود، دائم با خود می‌گفت که چرا الان نمی‌تواند برای ورزش اقدام کند، کاری که قبلاً بارها و بارها انجام داده بود. دوباره حرف‌های پزشک در ذهن او تداعی شد و ذهن او را دچار چالش کرد. از یک طرف به شخصیت قدرتمند خود ایمان داشت و از طرف دیگر حرف‌های دکتر در ذهنش تکرار می‌شد. به خانه بازگشت و مشغول خواندن کتاب شد و بعد از چند ساعت خوابید.

زمانی که بیدار شد تصمیم گرفت یک بار دیگر تلاش خود را بکند و برای این اقدام از دوستش کمک بگیرد که او را به باشگاه برساند. دوستش کاملاً از بیماری او آگاه نبود فقط می‌دانست که دچار کسالت شده است و یک موضوع سطحی می‌باشد. وارد سالن باشگاه شد و چون درد بسیاری داشت تصمیم گرفت در گوشه‌ای بنشیند و کسانی را که ورزش می‌کنند تماشا کند و در ذهن خود تصور کند که دو ساعت او به جای آنها در حال ورزش است و تمام لحظه را با جزئیات تصور کرد. اینقدر غرق این تجسم شده بود که بعضی اوقات ضربان قلبش بالا می‌رفت. روز سوم رسید و مهمترین تماس تلفنی با او گرفته شد. منشی مطب دکتر با او تماس گرفت و گفت طبق نظر پزشکان متخصص باید به مطب دکتر برود و تمام آزمایشات را مجدداً تکرار کند. او به بیمارستان رفت و دوباره آزمایشات را انجام داد. سه روز بعد برای دریافت نتیجه آزمایشات دوباره به مطب مراجعه کرد و تمام زمانی که پشت در اتاق پزشک منتظر بود دوباره تمام آن اهداف را به گونه‌ای سریع روی دستمال کاغذی نوشت تا بتواند با این راه خود را آرام کند. دوست داشت در این افکار گم بشود به جای اینکه به بیماری و درد فکر کند.

وارد اتاق دکتر شد و زمانی که از اتاق دکتر بیرون آمد آنقدر خوشحال بود که انگار دنیا را به او داده بودند و بلند و دائم تکرار می‌کرد که فقط بنویس. او متوجه شده بود که آزمایشات اشتباه شده است و او دچار بیماری سرطان نبوده است و بیماری او فقط یک بیماری مربوط به روده بوده که با یک عمل جراحی به راحتی درمان می‌شود. تمام این اتفاقات، آزمایشات و حرف‌های دکتر می‌خواست به او برای چند روز بگوید که او سرطان دارد ولی اتفاق بزرگتری که افتاد این بود که او توانست ثابت کند انسان سالمی است و سلامتی خود را به دست آورد. در همان روزهایی که فکر می‌کرد سرطان دارد اگر باور کرده بود، زانو غم بغل گرفته بود و به این نگرش رسیده بود که دیگر همه چی تمام شده درآن کاغذهایی که رویاهایش را یادداشت کرده بود باید وصیت نامه خود را می‌نوشت ولی این کار را نکرد.


سپاس از همراهی شما، همیشه مثل امروز موفق باشید.

بعد از مطالعه این مقاله با ارسال نظر خود در همین قسمت موفقیت خود را با ما و دیگر کاربران به اشتراک بگذارید.

دوستدار شما حسین عزت خواه مدرس موفقیت و کارآفرینی و آموزش فروش در آمازون

ساخت امپراطوری زندگی من - بخش سوم

به اشتراک بگذارید

امتیاز شما به این مطلب

تعداد امتیازها: 3

نظرات کاربران

شما هم میتوانید نظر خود را در رابطه با این مطلب برای ما ارسال نمایید.

برای ارسال نظر باید عضو سایت باشید، اگر قبلا در سایت ثبت نام کرده اید اینجا را کلیک کنید.

captcha Refresh
mohsen
mohsen در تاریخ ۱۳۹۷/۰۳/۲۷ گفته:
۰ ۰ | ۰

اراده آهنین دارین استاد

سهیلا بدیعی/پشتیبانی عزت خواه دات کام
سهیلا بدیعی/پشتیبانی عزت خواه دات کام در تاریخ ۱۳۹۷/۰۳/۲۸ پاسخ داده:
۰ ۰ | ۰

درود به شما محسن عزیز    
با آرزوی سلامتی و موفقیت روزافزون برای شما
سهیلا بدیعی هستم از تیم پشتیبانی عزت خواه دات کام

سپاس از حسن نیت شما بابت ارسال نظر و ابراز لطف و محبتتان به مجموعه عزت خواه دات کام.

شاد و پیروز باشید.

پاسخ

مطالب مرتبط