داستان موفقیت ریچارد برانسون

  • 129
  • 0

راز موفقیت ریچارد برانسون

سر ریچارد برانسون یکی از افراد موفقی است که نامش در صدر افراد موفق و ثروتمند عصر حاضر به چشم می‌خورد. برانسون یک کارآفرین و سرمایه گذار بریتانیایی است که گروه شرکت‌های ویرجین را بنیانگذاری کرده است. او که نخستین سرمایه گذاری‌اش را در سنین جوانی آغاز کرده پس از گذشت سالها توانسته بیش از 300 زیرمجموعه در سراسر دنیا داشته باشد. سرگذشت زندگی ریچارد برانسون و داستان شکل‌گیری گروه شرکت‌های ویرجین نکات جذابی دارد. از این رو بخشی از مصاحبه او ارائه می‌شود تا با این کارآفرین بزرگ بیشتر آشنا شوید.

 

چگونه با فروشندگی در آمازون میلیاردر شویم؟

 

رویای ریچارد برانسون و سفر به فضا 

دیوید: آیا در زندگی تو چیزی هست که به آن نرسیده باشی؟
ریچارد: فکر می‌کنم در آستانه تحقق این رویا هستیم و امیدوارم قبل از پایان امسال، بتوانم در سفینه ویرجین گالاکتیک بنشینم و به فضا بروم.

ماجرای زندگی برانسون از فقر تا ثروت

دیوید: تو دو کتاب نوشته‌ای که در آنها مسیر باورنکردنی رسیدنت از فقر به ثروت را شرح داده‌ای. خب تو در کودکی دانش‌آموز موفقی نبودی چون اختلال خوانش پریشی داشتی. چه زمانی متوجه این اختلال شدی و آیا این موضوع برای تو مشکل ایجاد می‌کرد؟
ریچارد: در شرایط تحصیلی سنتی، این اختلال یک مشکل بزرگ محسوب می‌شد چون من آخر کلاس می‌نشستم و به تخته سیاه نگاه می‌کردم. چیزهایی را که روی تابلو نوشته شده بود اصلاً نمی‌فهمیدم. همه فکر می‌کردند من تنبل، کودن یا ترکیبی از هر دو هستم اما اگر به کاری علاقه داشتم، در آن بهترین بودم. یکی از علایق من این بود که بفهمم در دنیا چه می‌گذرد. آن موقع زمان جنگ ویتنام بود. جنبش‌های دانشجویی دهه شصت در اوج خود بود و به همین دلیل تصمیم گرفتم خودم یک مجله راه بیندازم و در این مجله در مورد مشکلات جهان به ویژه جنگ ویتنام صحبت کنم.
دیوید:  این مربوط به 15 سالگی تو می‌شود، درست است؟
ریچارد: بله.

 

داستان موفقیت ریچارد برانسون

 

نخستین سرمایه گذاری برانسون در دوران نوجوانی

دیوید: خب، تو از مدرسه انصراف دادی و یک مجله راه انداختی. در این مجله مصاحبه‌هایی با افراد برجسته داشتی. یکی از این افراد، میک جگر بود. آیا مصاحبه یک فرد پانزده ساله با میگ جگر سخت است؟
ریچارد: به نظرم وقتی 15 ساله هستی، مصاحبه کردن با آدم‌های مهم راحت‌تر است تا زمانی که مثلاً 30، 40 یا 50 ساله هستی. من فقط به خانه این افراد می‌رفتم. آن‌ها هم در را باز می‌کردند و چون خیلی جوان و پرشور بودم، آن‌ها هم دلشان برای من می‌سوخت.

ایده‌ای برای شکل گیری گروه شرکت‌های ویرجین

دیوید: در نهایت تو تصمیم گرفتی که یک شرکت موسیقی راه بیندازی. ایده این کار از کجا آمد و چرا اسم Virgin را انتخاب کردی؟ چرا اسم آن را برانسون نگذاشتی؟
ریچارد: با چند نفر از دوست‌هایم داخل زیرزمین نشسته بودیم و داشتیم به اسمهای مختلف فکر می‌کردیم. یک اسم پیشنهادی Slip Disc Records بود، چون این دیسک‌های قدیمی همیشه خراش داشتند و در می‌رفتند. بعد اسم ویرجین پیشنهاد شد. ولی خب اسم مناسبی بود چون ما وارد حوزه‌های مختلفی شدیم و اسم همه بیزینس‌های ما ویرجین است. مثلاً اسم شرکت هواپیمایی‌مان را نمی‌توانستیم Slip Disc بگذاریم.

 

داستان موفقیت ریچارد برانسون

 

شروع بیزینس ریچارد برانسون در حوزه موسیقی

دیوید: بنابراین تو یک شرکت موسیقی راه اندازی کردی و در ابتدا فروشنده بودی؟
ریچارد: بله، در ابتدا از طریق سفارش پستی نوار موسیقی می فروختیم. قیمت‌هایمان هم از دیگران کمتر بود. اولین شرکتی بودیم که نوار موسیقی را با تخفیف می‌فروخت. بعد به یک اعتصاب شش هفته‌ای در شرکت پست برخوردیم و تصمیم گرفتیم یک مغازه ارزان در خیابان آکسفورد باز کنیم.
دیوید: بله، شما مغازه‌های عظیم موسیقی ویرجین را در انگلستان و جاهای دیگر باز کردید. به طور کلی چند فروشگاه داشتید؟
ریچارد: ما حدود 300 فروشگاه در سراسر جهان داشتیم، در جاهای معروف مثل میدان تایمز، شانزه‌لیزه و خیابان آکسفورد، در دوران اوج اقبال جوانان به موسیقی، قبل از ظهور بازی‌های کامپیوتری، موبایل و چیزهای مشابه. 

 

داستان موفقیت ریچارد برانسون

 

رمز موفقیت ریچارد برانسون

دیوید: رمز موفقیت تو در چه چیزی بود؟ انتخاب اسم، تبلیغات شما یا اینکه قیمت‌های شما پایین‌تر از بقیه بود؟
ریچارد: خب در آن زمان نام ویرجین برابر با اعتبار موسیقی بود. بله ما یک برند معتبر داشتیم. مثلاً با رویلینگ استونز کار می‌کردیم. یک روز، هنرمند جوانی پیش من آمد و یک نوار موسیقی فوق‌العاده را به من نشان داد. این نوار را به چند شرکت موسیقی بردم و هیچکدام قبول نکردند. من گفتم: «باشه، خودم یک شرکت ضبط موسیقی راه می‌اندازم» و ما در شرکت ضبط خودمان این موسیقی را منتشر کردیم. اسم آن Tubular bells از Mike Olefoeld بود و به موفقیت بزرگی هم رسید.
دیوید: پس شما یک شرکت فروش موسیقی و یک شرکت ضبط موسیقی داشتید و اسم هر دو هم ویرجین بود. بعد لوگو را چطور طراحی کردید؟
ریچارد: بله، می‌خواستیم یک لوگوی جالب داشته باشیم و یک نفر این امضای ساده را برای ما طراحی کرد.

 

داستان موفقیت ریچارد برانسون

 

ایده‌ای برای راه اندازی شرکت هواپیمایی ویرجین

دیوید: بعد از آن تصمیم گرفتی که یک شرکت هواپیمایی راه بیندازی. ایده این کار از کجا آمد؟
ریچارد: قضیه این است که من داشتم از پورتوریکو به ویرجین آیلندز می‌رفتم و در آن زمان 28 ساله بودم و با یک نفر قرار داشتم. به هر حال، شرکت هواپیمایی به من جا نداد. و من هم باید می‌رفتم. رفتم به پشت فرودگاه و یک هواپیما اجاره کردم. به این امید که کارت اعتباری من، اعتبار داشته باشد. روی تخته سیاه نوشتم هواپیمایی ویرجین، بلیط یک طرفه به ویرجین آیلندز، 39 دلار، و به سمت افرادی که از پرواز جا مانده بودند رفتم. با خودم گفتم: «خب، پس این هم اولین هواپیمای من.» زمانی که در جزیره فرود آمدیم، مسافر کناری من گفت: «شما می‌توانید یک شرکت هواپیمایی باز کنید». من هم گفتم: «باشه». روز بعد به بویینگ زنگ زدم و گفتم بویینگ 747 دست دوم برای فروش ندارید؟ و از این طریق شد که ما با یک بویینگ 747 دست دوم در مقابل 300  هواپیمای British airways و Pan Am و 300 هواپیمای TWA شروع کردیم.  بریتیش ایرویز یک حرکت تبلیغاتی علیه ما راه انداخت و از هیچ کاری فروگذاری نکرد تا ما را شکست بدهد. ما هم از آنها شکایت کردیم و بزرگترین خسارت تاریخ بریتانیا را از این شرکت دریافت کردیم. هزینه خسارت را به طور مساوی بین کارکنانمان تقسیم کردیم چون کریسمس بود. فکر می‌کنم کارمندان هر سال کریسمس آرزو می‌کنند که British Airways بر ضد ما کمپین تبلیغاتی راه بیندازد.

 

داستان موفقیت ریچارد برانسون

 

خلاقیت راهی برای رشد و پیشرفت ریچارد برانسون

دیوید: همه می‌دانند که تو با آنها رقابت داشتی. یادم می‌آید که زمان نصب چرخ و فلک بزرگ لندن، معروف به London Eye که بریتیش ایرویز مسئول آن بود، نمی‌توانستند آن را نصب و راه اندازی کنند و تو یک بالن اجاره کردی؟ 
ریچارد: در واقع ما یک شرکت کوچک بالن در خارج از لندن داشتیم و  بالن را بردیم بالای چرخ و فلک که روی زمین بود .خبرنگاران از سراسر جهان آمده بودند تا نصب چرخ و فلک را ببینند و همه می‌گفتند که بریتیش ایرویز نتوانسته این کار را انجام بدهد.
دیوید: و روزنامه‌ها چه چیزی گفتند؟
ریچارد: بله، ما در صدر خبرها بودیم.
دیوید: خب شما موفق شدید و بعد از آن دوباره رفتید سراغ بیزینس‌های دیگر و می‌دانستید که اسم ویرجین و خلاقیت خود تو می‌تواند باعث پیشرفت آنها شود؟
ریچارد: بله، خب تنها دلیل ورود ما به یک بخش جدید این بود که می‌دیدیم دچار سوء مدیریت است. دلیل اینکه وارد بخش راه آهن شدیم این بود که راه آهن دست دولت بریتانیا بود و قطارهای مستهلک داشتند و خدماتشان خیلی ضعیف بود. ما فکر کردیم که می‌توانیم وارد این حوزه شویم، خدمات را بهبود ببخشیم، به کارکنان انگیزه بدهیم و یک تفاوت بزرگ ایجاد کنیم. بنابراین شلوغ‌ترین خط کشور را گرفتیم و تعداد مسافران از 8 میلیون به 40 میلیون رسیده است. می‌دانید من فکر می‌کنم که این تجربه را برای مردم تغییر دادیم و در هر حوزه‌ای که وارد شدیم همیشه یک شکاف بزرگ در بازار بوده که کارها به خوبی انجام نمی‌شده است. ما وارد شدیم و صنعت را دگرگون کردیم.

 

داستان موفقیت ریچارد برانسون

 

چرا موفقیت ریچارد برانسون توقف ناپذیر بوده است؟

دیوید: الان چند شرکت به نام ویرجین داری؟ به چند صد رسیده است؟
ریچارد: الان بیش از سیصد هستند.
دیوید: و هرکدام از آنها که در حال شکست بوده و وقتی شما کنترلشان را به دست می‌گیرید، اگر موفق نشود، بعد از یکی دو سال تعطیلشان می‌کنی؟
ریچارد: بله
دیوید: اما هیچ‌کدامشان ورشکسته نشدند.
ریچارد: بله، خوش شانس بودیم که تا حالا شرکت ورشکسته نداشتیم و اگر یک شرکتی موفق نشود تمام قرض‌ها را پرداخت می‌کنیم و می‌رویم سراغ یک شرکت دیگر.
دیوید: خب، تو لقب شوالیه را دریافت کردی. هیچ‌وقت فکر  می‌کردی که بخشی از خانواده سلطنتی بشوی؟
ریچارد: یک بار آهنگی منتشر کردیم که اسم ملکه داخل آن آمده بود. می‌ترسیدم که ملکه آن آهنگ را به یاد بیاورد، چون آنوقت به جای اینکه شمشیر را روی شانه‌ام بگذارد با آن سرم را قطع می‌کرد. اما خب او من را بخشید.

 

داستان موفقیت ریچارد برانسون

 

سرمایه گذاری برانسون در حوزه فضایی

دیوید: آیا در زندگی تو چیزی هست که به آن نرسیده باشی و دوست داری به آن برسی؟
ریچارد: ما 14 سال روی یک برنامه فضایی کارکردیم که کار سختی است چون فضا و علم موشکی حوزه سختی است. الان فکر می‌کنم در آستانه تحقق این رویا هستیم و امیدوارم قبل از پایان امسال، بتوانم در سفینه ویرجین گالاکتیک بنشینم و به فضا بروم.
دیوید: تا الان دویست هزار نفر برای این برنامه ثبت نام کردند. هنوز هم می‌خواهند که به فضا بروند؟
ریچارد: بله، ثبت نام کردند، هزینه را هم پرداخت کردند. تقریباً هشتصد نفر.
دیوید: هزینه‌اش چقدر است؟
ریچارد: دویست و پنجاه هزار دلار. می‌دانم که 50 درصد افرادی که برنامه ما را می‌بینند دوست دارند که به فضا بروند و 50 درصد بقیه فکر می‌کنند که این آدمها دیوانه شده‌اند. چرا آدم باید به فضا برود؟ اما تعداد افرادی که می‌خواهند به فضا بروند خیلی زیاد است و ما امیدواریم بتوانیم رضایت تعداد زیادی از این افراد را جلب کنیم.

دیوید: این کار برای تو سود مالی هم دارد یا فقط برا علاقه انجام می‌دهی؟
ریچارد: من هیچ وقت وارد یک ماجراجویی با هدف سودآوری نمی‌شوم. اگر بتوانی یک تغییر مثبت در آن حوزه انجام بدهی، پول هم خود به خود می‌آید.  
دیوید: نحوه کار مثل موشک با حرکت عمودی نیست. درست است؟ یک هواپیما که هواپیمای دیگری به آن وصل شده و هواپیمایی که جدا می‌شود به فضا می‌رود؟
ریچارد: هواپیمایی که می‌افتد، موتور موشک را روشن می‌کند و در عرض ده ثانیه سرعتش به 3000 مایل در ساعت می‌رسد.
دیوید: در این شرایط، چقدر وقت در فضا باقی می‌مانی؟
ریچارد: از اول تا آخر سه ساعت طول می‌کشد.
دیوید: تو در اولین پرواز حضور داری؟
ریچارد: بله، در اولین پرواز رسمی. ما فضانوردان بسیار شجاعی داریم که در واقع خلبان آزمایشی هستند. چندین بار پرواز آزمایشی انجام می‌دهند و تمام مشکلاتی که ممکن است پیش بیاید را حل می‌کنند قبل از اینکه من و بقیه مردم پرواز کنیم.

 

داستان موفقیت ریچارد برانسون

 

موفقیت‌های برانسون بر مبنای ریسک پذیری

دیوید: مطمئن هستم که خطری ندارد اما یک بار که داشتی بالن سواری می‌کردی مطمئن نبودی که زنده بمانی؟
ریچارد: خب این قضیه مربوط به کاری است که هیچ‌کس تا آن زمان انجام نداده بود. من می‌خواستم طول اقیانوس آرام یا اطلس یا دور جهان را با بالن طی کنم. ارتفاع من 40 هزار فوت بود و با یک نفر دیگر به اسم Per Lindstrand بودم.  فناوری آن اصلاً اثبات نشده بود و ما خلبان‌های آزمایشی بودیم.
دیوید: پس خطرناک‌تر بود؟
ریچارد: بله، مشکلات زیادی می‌توانست پیش بیاید که واقعاً هم آمد.
دیوید: خب، تو رکورد گینس را ثبت کردی اما الان که به موضوع فکر می‌کنی از انجام آن خطرات پشیمان هستی؟ مثلاً در مورد بالن؟
ریچارد: خیلی جالب است. دختر و پسر من هر سال یک سری ماجراجویی‌های جدید تجربه می‌کنند و من را هم گاهی اوقات با خودشان می‌برند. ما خانوادگی اعتقاد داریم که همه چیز را تجربه کنیم. ممکن است در یک تصادف رانندگی بمیرید یا در حال یک دوچرخه سواری عادی. اما زمانی که تمام تمرکز شما روی ماجراجویی‌هایتان باشد، زیاد به مردن فکر نمی‌کنید چون آمادگی کامل دارید و می‌دانید چگونه آن را انجام بدهید.

 

داستان موفقیت ریچارد برانسون

 

چرا ریچارد برانسون معروف است؟

دیوید: خب، تو به خاطر کارهایی که انجام دادی در همه دنیا معروف هستی. همچنین به خاطر مو و ریش‌هایت. ریش و موهای تو همیشه همین شکل بوده‌اند؟
ریچارد: از 15 سالگی موهایم همین جور بوده و ظاهرم عجیب غریب بوده و ریش داشتم. یک بار ریش‌هایم را زدم چون یک شرکت به نام ویرجین براید داشتیم، من لباس عروس پوشیدم و باعث خنده‌های زیادی شدم. اما خب، بیزینس‌مان خیلی موفق نبود. شاید هم بخاطر اینکه من عروس قشنگی نبودم.
دیوید: خب تو لقب شوالیه را دریافت کردی. هیچ‌وقت فکر می‌کردی که بخشی از خانواده سلطنتی بشوی؟
ریچارد: یک بار آهنگی منتشر کردیم که اسم ملکه داخل آن آمده بود و 25 سال بعد ملکه عنوان شوالیه را به من داد. می‌ترسیدم که ملکه آن آهنگ را به یاد بیاورد و آنوقت به جای اینکه شمشیر را روی شانه‌ام بگذارد با آن سرم را قطع می‌کرد. اما خب، او من را بخشید.
دیوید: این کار در برج لندن انجام نشد؟
ریچارد: نه، خوشبختانه در برج لندن نبود.
دیوید: برخی در مورد جزیره Necker اطلاع ندارند. دراواخر دهه 1970، موقعیتی به وجود آمد که یک جزیره را در جزایر ویرجین بریتانیا خریدی؟
ریچارد: خب، قیمت این جزیره زیبا 5 میلیون دلار بود و من فکرکردم که بتوانم صدهزار دلار جور کنم و پیشنهاد قیمت صدهزار دلار دادم. خوشبختانه، هیچ مشتری دیگری نبود و یک سال بعد گفتند 120 هزار دلار باید بدهی و من هم قبول کردم. 120 هزار دلار را با قرض و التماس جورکردم و در نهایت هم زیباترین جزیره جهان نصیب من شد.
دیوید: تو یک خانه و یک تفریحگاه در آنجا ساختی؟
ریچارد: بله، آنجا دیگر خانه ما شده و یک جای رویایی است. ما مهمانی‌های فوق‌العاده‌ای داخل آن می‌گیریم و کنفرانس‌هایی برای حل مشکلات جهان برگزار می‌کنیم یا حتی مردم فقط برای تعطیلات می‌آیند. می‌توانند کل جزیره را رزور کنند.
دیوید: باراک و میشل اوباما هم به این جزیره آمدند؟
ریچارد: او به من لطف داشت و سه ماه پیش از اتمام دوره‌اش من را به کاخ سفید دعوت کرد و یک ناهار عالی  با هم خوردیم. ما در مورد بسیاری از جنبه‌های زندگی با هم تفاهم داشتیم.  
دیوید: پس به نظرم مهمان خوبی بوده است؟
ریچارد: هر دوی آنها خیلی عالی بودند. یک مسابقه دادیم، خیلی به ما خوش گذشت و او من را شکست داد. بله، افتخار بزرگی بود که با آنها بودم.

ریچارد برانسون زندگی را دانشگاهی برای یادگیری می‌داند

دیوید: بسیاری از افرادی که موفق و ثروتمند هستند، به دلایلی خیلی شاد نیستند. اما تو به نظر شاد و راضی می‌رسی. درست است؟
ریچارد: بله، فکر می‌کنم اگر خوشبخت نبودم افسرده می‌شدم. همیشه در حال یادگیری هستم. زندگی همان دانشگاهی است که من هیچ وقت نرفتم و فکر کنم یک دانش آموز مادام‌العمر هستم.
دیوید: تو با رهبران برجسته جهان ملاقات داشته‌ای، بسیاری از آنها را در کنار هم جمع کردی. یک گروهی به نام Elders داری با افرادی مانند نلسون ماندلا و افراد بسیار دیگری که رهبران بزرگی در زمان خودشان بودند. تو خیلی با نلسون ماندلا نزدیک بودی، درست است؟
ریچارد: بله، خیلی نزدیک. از خوش شانسی من بود که به مدت ده سال خیلی به هم نزدیک بودیم و ما گروه elders را تشکیل دادیم که متشکل از دوازده نفر از برجسته‌ترین رهبرانی بود که تلاش داشتند درگیری‌ها را حل کنند. به نظرم درگیری‌ها خیلی مهم هستند، چون وقتی درگیری باشد چیزهای دیگر هم مشکل پیدا می‌کنند.

 

داستان موفقیت ریچارد برانسون

 

ویژگی‌های یک مدیر تجاری از نظر یک کارآفرین موفق

دیوید: به نظر تو، ویژگی یک رهبر خوب چه چیزهایی است؟
ریچارد: به نظرم مهمترین ویژگی این است که شنونده خوبی باشید. وقتی در جلسات elders می‌نشینم و به حرف‌هایشان گوش می‌دهم، می‌بینم که آنها رهبران موفقی شدند چون در دوران زندگی‌شان شنونده‌های خوبی بودند و موقع حرف زدن کلماتشان را با دقت انتخاب می‌کنند. یک ویژگی دیگر عشق ورزیدن به مردم است. عشق واقعی به همه. و نکته دیگر اینکه در همه مردم به دنبال ویژگی‌های خوب باشید. حتی اگر یک نفر آدم آزاردهنده‌ای باشد باز هم می‌شود چیزهای خوبی در موردش پیدا کرد.
دیوید: در مورد تجارت چطور؟ اگر کسی بخواهد رهبر و مدیر تجاری خوب باشد سِر ریچارد برانسون چه توصیه‌ای برای او دارد؟  
ریچارد: خودتان را با آدم‌های خوب احاطه کنید. از همان ابتدای بیزینس از دیگران کمک بگیرید. سعی نکنید همه کارها را خودتان انجام بدهید. افرادی را در اطراف خودتان جمع کنید که دیگران را تشویق کنند نه اینکه مورد انتقاد قرار بدهند. افرادی را استخدام کنید که خلاق، جسور و نوآور باشند و بخواهند چیزهای جدید را خلق کنند. چیزهایی خلق کنند که همه افرادی که برای شرکت کار می‌کنند به وجودشان افتخار کنند.

زندگی خصوصی ریچارد برانسون

دیوید: یک نکته خوب در مورد تو این است که ازدواج موفقی داشتی. 40 سال است که ازدواج کردی. کجا با همسرت آشنا شدی؟
ریچارد: او را برای اولین بار در استودیوی ضبط در انگلستان دیدم.
دیوید: تو دو فرزند داری که رابطه نزدیکی هم با آنها داری. من همیشه فکر می‌کنم کسی که می‌خواهد موفق باشد باید موقعی به موفقیت برسد که پدر و مادرش زنده باشند. پدر تو چند وقت پیش فوت کرد، در چه سنی بود؟
ریچارد: 93
دیوید: 93 سالگی. مادر تو در قید حیات است. مشاهده موفقیت تو توسط والدینت چه حسی داشت؟
ریچارد: عالی بود. شگفت انگیز بود که بتوانم موفقیتم را با آنها سهیم شوم. اولین سرمایه 200 دلاری که برای بیزینسم استفاده کردم از جایی آمد که مادرم یک گردن بند پیدا کرد. آن را تحویل پلیس داد اما صاحبش پیدا نشد. او هم به قیمت 200 دلار گردنبند را فروخت و این سرمایه اصلی من برای شروع کار شد. بله، من هم آنقدر خوش شانس بودم که این زندگی شگفت انگیز را در کنار آنها داشته باشم و هنوز هم با مادرم هستم.

 

چگونه بیزینس آمازون را راه اندازی کنیم؟

 

تحقق رویای ایجاد تغییر در دنیا

دیوید: در امور انسان دوستانه، تمرکز اصلی تو برای کمک به مردم چیست؟
ریچارد: یک سری کارهای انسان دوستانه هست که در آنها شریک شدم و نه گفتن به آنها سخت بود و برای من خیلی مهم بودند.
دیوید: زمانی که بچه بودی فکر می‌کردی یک زمانی آنقدر پولدار بشوی که میزان زیادی پول را بتوانی به دیگران ببخشی؟
ریچارد: بله، قبلاً هم گفتم که هیچ وقت فکرش را نمی‌کردم که بزرگترین رویای زندگی من به حقیقت بپیوندد و یک روز به جایی برسم که بتوانم در دنیا تغییری ایجاد کنم.
دیوید: بسیاری از افرادی که موفق و ثروتمند هستند، به دلایلی خیلی شاد نیستند. اما تو به نظر شاد و راضی می‌رسی، درست است؟
ریچارد: بله، فکر می‌کنم اگر خوشبخت نبودم افسرده می‌شدم. خب، من یک همسر فوق العاده دارم، با اینکه خیلی با هم تفاوت داریم اما رابطه خیلی خوبی با هم داریم. خوشبختم که بخش اعظم زندگی‌مان را با هم بودیم. خوشبختم که بچه‌های خوب و نوه‌های خوب دارم. همیشه در حال یادگیری هستم. زندگی همان دانشگاهی است که من هیچ وقت نرفتم. با بیرون رفتن و گوش دادن به مردم چیزهای جدیدی یاد می‌گیرم. همه چیز را یادداشت می‌کنم و فکر کنم یک دانش آموز مادام العمر هستم.
دیوید: این سؤال را من از بیل‌گیتس هم پرسیدم. اگر مدرک دانشگاهی داشتی، فکر می‌کنی می‌توانستی موفق‌تر شوی؟
ریچارد: نه. چهل ساله که بودم به همسرم گفتم می‌خواهم همه چیز را رها کنم و به دانشگاه بروم. اما او با پیشنهادم موافقت نکرد. 

نویسنده:
https://ezzatkhah.com/richard-branson-success-story
داستان موفقیت ریچارد برانسون

به اشتراک بگذارید

امتیاز شما به این مطلب

5

تعداد امتیازها: 2

نظرات کاربران

شما هم میتوانید نظر خود را در رابطه با این مطلب برای ما ارسال نمایید.

برای ارسال نظر باید عضو سایت باشید، اگر قبلا در سایت ثبت نام کرده اید اینجا را کلیک کنید.

captcha Refresh

مطالب مرتبط

logo-samandehi